منوچهر خان حكيم

19

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

اين اثنا آتش‌افروز پسر نسيم داخل بلخ شد . از يكى پرسيد كه چه خبر است ؟ گفتند : نسيم كه عيّار اسكندر است ، ليث او را گرفته است و حكم والى شده كه او را به دار كشيده ، تيرباران كنند . چون آتش‌افروز اين سخن بشنيد ، بىطاقت شده نمد خود را به دست خود پيچيد و خنجر از غلاف كشيده نعرهء اللّه اكبر برآورد . اسم خود را بيان نمود و خود را بر آن جماعت زد . چند نفر بلخى را خنجر زده ، بلخيان چون نيش خنجر ديدند ، كوچه دادند « 1 » . مهترزاده به ضرب دست ، خود را به پاى دار رسانيد و خنجر زده ، كمندى كه در زير بغل نسيم كرده بودند ، بريد . چون پاى نسيم به زمين رسيد ، نظر كرد ، فرزند گرامى خود را ديد . گفت : اى پسر ! اين چه نوع كارى بود كه كردى ؟ يكّه و تنها خود را ( 11 ) به اين جمع كافران زدى . اگر من كشته شوم ، تو زنده بمانى ، انتقام من از دشمن بتوانى كشيد . و اگر عياذ باللّه مويى از سر تو كم شود ، اوجاق من كور خواهد شد . بر گرد و جان بدر بر كه قرار كشتن بر خود دادم . آتش‌افروز گفت : اى پدر ! چه حرف است كه مىفرماييد . بروم به اردوى اسكندر تعريف نمايم كه پدر مرا تيرباران مىكردند ، من ايستاده بودم تماشا مىكردم . اى پدر ! نمىگذارم كه آسيبى به وجود تو برسد . اين بگفت و خود را به ميان آن جماعت زده ، دمار از روزگار آن كافران برمىآورد . آخر الامر دشمنان هجوم‌آوردند ، آن مهترزاده صرفه‌اى از ستيزه نديد و از ميان بدر رفت و خود را بر بالاى بلندى رسانيد و نعره‌اى زد كه : اى ليث حرامزاده ! چه خيال خامى كرده‌اى ؟ اين مرد را كه به پاى دار آورده‌اى ، همشيرزادهء اسكندر است و پدر من است كه اگر مويى از سر او كم شود ، به عوضش در بارگاه سبكتكين آمده سر او را از قلعهء بدن جدا مىنمايم و زير پاى مركب اسكندر اندازم و هفتاد پشت تو را از قبر بيرون آورده همراه سرگين سگ آتش مىزنم ، اين بگفتم و رفتم . اگر خواهى خود را بيازمايى ، پدر مرا بكش . اين بگفت و بدر رفت . ليث انگشت به دهن گرفته و گفت : اين مسلمان ، طرفه بلايى بوده است . آنگه نسيم را به پهلوى ارسطو ، به زير بغل آويخت و عيّاران را به كشيك او گماشت .

--> ( 1 ) . كوچه دادن : گذاشتن راه براى كسى تا بگذرد .